۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه

هليا صديقي

از خاکم و هم خاک من از جان و تنم نیست ***** انگار که این قوم غضب هموطنم نیست 

اینجا قلم و حرمت و قانون شکستند ***** با پرچم بی رنگ براین خانه نشستند 

پا از قدم مردم این شهر گرفتند ***** رای و نفس و حق همه با قهر گرفتند 

شعری که سرودیم به صد حیله ستاندند ***** با ساز دروغی همه جا بر همه خواندند 

با دست تبر سینه این باغ دریدند ***** مرغان امید از سر هر شاخه پریدند 

بردند ازین خاک مصیبت زده نعمت ***** این خاک کهن بوم سراسر غم و محنت 

از هیبت تاریخیش آوار به جا ماند ***** یک باغ پر از آفت و بیمار به جا ماند 

از طایفه ی رستم و سهراب و سیاوش ***** هیهات که صد مرد عذا دار به جا ماند 

از مملکت فلسفه و شعر و شریعت ***** جهل و غضب و غفلت و انکار به جا ماند 

دادیم شعار وطنی و نشنیدند ***** آواز هر آزاده که بر دار به جا ماند 

دیروز تفنگی به هر آئینه سپردند ***** صداها گل نشکفته سر حادثه بردند 

خمپاره و خون بود و شب و درد مداوم ***** با لاله و یاس و سنم و سرو مقاوم 

آندسته که ماندند از آن قافله ها دور ***** فرداش از این معرکه بردند غنائم 

امروز تفنگ پدری را در خانه ***** بر سینه فرزند گرفتند نشانه 

از خون جگر سرخ شد اینجا رخ مادر ***** تب کرد زمین از سر غیرت که سراسر 

فرسود هوای وطن از بوی خیانت ***** از زهر دروغ و طمع و زور و اهانت 

این قوم نکردند به ناموس برادر ***** امروز نگاهی که به چشمان امانت 

غافل که تبر خانه ای جز بیشه ندارد ***** از جنس درخت است ولی ریشه ندارد 

هرچند که باغ از غم پاییز تکیده ***** از خون جوانان وطن لاله دمیده 

صد گل به چمن در قدم باد بهاران ***** می روید و صد بوسه دهد بر لب باران 

ققنوس به پاخیزد و با جان هزاره ***** پر میکشد از این قفس خون و شراره 

با برف زمین آب شود ظلم و قساوت ***** فرداش ببینند که سبز است دوباره